عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

یه خبر داغ داغ داغ...

          سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام ميخوام نشونتون بدم صاحب مرواريد منم   قضیه کشف شدن اولین مروارید کوچولوی سارینا خانوم از این قرار بود: دو روز قبل از عید غدیر (٢٢/٨/٩٠) بعد از ظهر بود که عمه احترام زنگ زد و خبر داد که سارینای خونش به شدت پایین اومده و باید سریعا سارینا رو ببینه. اول من و بابایی تو رو برای جوش های دور دهنت به دکتر بردیم و آقای دکتر یه پماد داد، بعد از اونجا من و تو و بابایی به خونه عمه احترام رفتیم. عمه احترام برامون میوه آورده بود، تو در حالی که توی بغل فاطمه بودی هی بشقاب رو طرف دهانت می بردی یه لحظه فا...
25 آبان 1390

یه اتفاق خیییییلی بد...

٢ روز بعد از عید قربان (١٨/٨/٩٠) مثل همیشه بابایی ساعت سه و نیم از سرکار اومده بود و داشتیم ناهار می خوردیم  ولی تو بازیگوشی می کردی و می خواستی بیایی وسط سفره، یه بشقاب و قاشق بهت دادیم که سرگرم بشی ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدیم که قاشق رو محکم به بشقاب زدی و بشقاب شکست. من سریعا تو رو برداشتم که دستت به تکه های شکسته بشقاب نخوره ولی وقتی توی بغلم اومدی ناگهان متوجه خون تو دستت شدم و فهمیدیم که تو همون چند ثانیه کارت رو کرده ای و دستت رو به بشقاب شکسته زده ای. من که فقط گریه می کردم و رنگ صورت بابایی هم عین گچ سفید شده بود. هر کاری می کردیم خونت بند نمیامد. سریعا تو رو تو پتو گذاشتیم و منو بابایی و مامان جونی ت...
24 آبان 1390

سارینا با دوستاش

    شب عید قربان ستایش و کوثر جون به همراه مامان و باباهاشون به خونه ما اومدن. اون ها اولین بار بود که به دیدنت می آمدن. تو هم خوابت رو کرده بودی و شکمت هم سیر بود به همین خاطر خدا رو شکر تا آخر مهمونی خوش اخلاق بودی و با ستایش خانوم و کوثر جون کلی بازی کردی.   این هم چند تا عکس از مهمونی اون شب:   ...
24 آبان 1390

عید قربان

      امسال هم مثل سال های پیش بابا جونی شون، روز عید قربان، قربونی داشتن. بابا محمد تو رو پیش ببعی برد و من فکر می کردم که بار اول ببینی شاید کمی بترسی ولی از ترس هیچ خبری نبود و این چند تا عکسی هم که ازت گرفتن دائما حواست به ببعی بود و می خواستی پاهات رو به اون بزنی.         توی عکس پایین هم آماده شده ای که برای ناهار ( ظهر عید قربان) خونه عمو عباس شون بریم: ( در ضمن بگم  لباسی که تن خانومی است عمه فرزانه زحمتش رو کشیده و برات از کیش خریده، دستش درد نکنه.)     یه کمی داری بد اخلاقی می کنی، چون وقت خوابت بود .  ...
22 آبان 1390

شب عید قربان

امسال (١٣٩٠) دعای عرفه رو توی خونه با صدای تلویزیون خوندم چون می دونستم که نمی تونم تو رو توی مسجد نگه دارم...  توی شب عید قربان همگی از عمه ها و عمو ها خونه ی بابا جونی شون جمع بودن. اون شب همه ی عمو های بابا محمد هم بودن و در واقع مهمونی اون شب به خاطر پا گشاد کردن عمو مهدی و زنعمو ایمانه بعد از عروسی شون بود.( یعنی بعد از عروسی شون اولین بار بود که به خونه مامان جونی شون می آمدن) البته عروس و داماد ( زنعمو ایمانه و عمو مهدی) سه روز جلوتر از تهران اومده بودن و برای ماه عسل شون به شمال رفته بودن   عمه مریم و عمه فرزانه و زنعمو کوکب شان از تهران اومده بودن. خلاصه همه جمع بودن و شب خ...
22 آبان 1390

سارینا و گل ها

هفته پیش که خونه مامانی منیژه رفته بودیم، زندایی میترا از باغ سبز کلی گل آورده بود. بابا محمد هم از فرصت استفاده کرد و کلی عکس هنری از سارینا و گل ها گرفت:  (اول که این همه گل دیده بودی با تعجب نگاه می کردی ولی کم کم دیگه لبخند تحویل بابایی می دادی)  ...
21 آبان 1390

اواخر هفت ماهگی (دست دسی)

عزیزم، نفس مامان، تو هفته های دوم و سوم هفت ماهگی ات با شیرین کاری هات کلی اتفات خوب و به یاد ماندنی رو برای من و بابایی رقم زدی.     کاملا تنهایی و با تسلط کامل می تونستی بنشینی و خودت دوباره حرکت کنی . با خوندن دست دسی سریعا شروع به دست زدن می کنی و وقتی صدای آروم دستات رو موقع دست زدن می شنوم، سریع بغلت می گیرم و یه فشارت می دم و حتی بعضی مواقع گریه ات در میاد       ولی چه کنم که این گونه مواقع نمی تونم خودم رو کنترل کنم.... عکس دست دسی دخترم: توی این هفته ها هنوز چهار دست و پا و سینه خیز رو مخلوط می ری ولی خیلی سریع تر از قبل و ما بی صبرانه...
21 آبان 1390

سفر مشهد مامان منیژه

گلم، مامانی منیژه یه هفته قبل از عید قربان به مشهد رفت و مدتی که نبود خاله زهرا مهمون خونه ما بود. توی این مدت مثل اینکه تموم دنیا رو به خاله داده بودند چون صبحانه و نهار و شام ( و میان وعده ها) فقط سارینا می خورد. و با زور برای چند ساعتی تو رو از او دور می کردم که خاله به درس هاش برسه خلاصه در این مدت که خونمون بود بیشتر وقتت رو با او می گذروندی و من هم راحتتر به کارهام می رسیدم. عکس خاله زهرا و سارینا وقتی که خاله خونمون بود:    بعد از دو روز مامانی منیژه از مشهد برگشت. تا تونسته بود برات سوغاتی خریده بود و به قول خاله زهرا می گفت برای سارینا بیشتر از همه سوغاتی خریده. ه...
18 آبان 1390

داستان غذا خور شدن سارینا

عزیزم، طبق حرف آقای دکتر از ماه ششم  سرلاک رو شروع کرده بودم و غذا خوردنت هم از ماه هفتم آغاز شد. نمی دونم چرا فرینی و حریره بادوم یه جورایی به بدنت نساخت و خیلی اذیت شدی به همین خاطر با احتیاط از همون هفته اول هفت ماهگی سوپ رو برات شروع کردم.(در همین ایام بود که سرما خورده بودی و آنتی بیوتیک مصرف می کردی به همین خاطر خیلی ضعیف شده بودی. خیلی خودم رو سرزنش می کردم که چرا مواظبت نبودم و این اتفاق افتاد.و دائما هم بابایی می گفت که دخترم ضعیف شده خلاصه من و بابایی خیلی نگرانت بودیم ) الان چند روزی می شه که داری سوپ می خوری و خدا رو شکر مثل اینکه بهتر از فرینی و حریره بادوم به بدنت ساخته ولی هنوز هم، با احتیاط و خیل...
17 آبان 1390